این روزها که نبودم روزهای معمولی ولی پر از درگیری فکری رو گذروندم . با خودم درگیر بودم و با اصل تقدیرم . اینکه کارمای چه چیزی رو دارم به دوش میکشم ... به کدوم گناه دارم اینطور سختی میکشم ؟ یا شایدم کدوم ثواب و کار نیک !!!!! و اصلا اینکه آیا واقعا میشه بخاطر کار خوبی که یه روزی کردی خدا بهت نظر لطف کنه !!!! و بهت سختی بده که چی ؟ که آگاهیهات رو افزون کنه ؟ که بهت بگه چقدر ذره ایی ؟ خب نمیشه جوری دیگه بده بهت این آگاهی رو ؟ بعد تازه اینهمه بدوئی که تازه بفهمی عددی نیستی ؟ یه قطره ای ؟
اینهمه علامت سوال ؟
(از جمله بالا یاد شعری افتادم : اصلا اینهمه علامت سوال برای چه ؟ حالا برو ای مرگ ای بیم ساده آشنا .... تا تو دوباره بازآیی من نیز دوباره عاشق خواهم شد !!!! ) هی ری را .......... دلم برای روزهای نوجوونی تنگ شد . با اینکه عملا هیچ غلطی هم نمیکردم ولی مزیتی که داشت این بود که عاشق بودم ... درست حسابی عاشق . الان هم عاشقم عاشق خیلی چیزا ولی عاشقیتم هم بوی حسابگری و دو دوتا چهارتا گرفته . بوی نا میده . غریبه که نیستین . بوی مادیات میده . بوی پول . بوی ترس . بوی نفرت . آره نفرت ! تا حالا ندیده بودین عشق بوی نفرت بده ؟ خب حالا ببینین !
تو یه کلام بگم : بوی خلا گرفته همه زندگیم رو !
دارم دست و پا میزنم که یه جوری نجات پیدا کنم . ولی هی بیشتر فرو میرم .
رفیقم شریکم عزیزم مونسم هم باهامه . اون قلق این مرداب دستش اومده . بهم میگه دست و پا نزن ولی به خرجم نمیره . میترسم . خیلی میترسم . از همین ترسیدنه هم میترسم . من آدمی نبودم که بترسه . من کسی بودم که...... نه هرچی فکر میکنم میبینم هیچ غلط مهمی تو زندگیم نکردم که نترس بودن ازش استنباط بشه !
آره میترسم . ....... ترسو بوده و هستم و روز به روز هم داره ترسم بیشتر میشه ....
از ترسای الکی بگیر بروووووو تا اون جدی جدیاش !
و پای لنگ همه ترسهام هم به یه جا ختم میشه : پول .
میترسم از اینکه نتونم طعم مادر بودن رو بچشم ( البته بعد میگم خب برا چی بخاطر خودخواهی خودم یک بچه ی بیچاره رو قربانی کنم ولش کن . مرده شور دل منو ببره نمی خوام که یعنی بازم ترس . ترس از آینده اون بچه نداشته !!! ) ... میترسم از اینکه به همین بی مصرفیه این روزهام باقی بمونم . میترسم از اینکه سلامتیم رو همین اندک سلامتی رو از دست بدم و ناتوان بمونم رو دستش . میترسم از اینکه باهم نباشیم . حتی اینروزها از مردن هم دیگه میترسم . برم اون ور چی جواب بدم ؟ بگم چه گهی خوردم تو این سی سال ؟ حتی وقتی می خوام دست به کاری بزنم هم میترسم از نشدنش !از اینکه همه بگن : دیدی ؟ دیدی ایندفه هم نتونستی ؟ ما که بهت گفتیم !
زیاد خوندم از این .....شعرهایی که میگن از نتیجه نترسین و از اینکه موفق نشدین باکی نداشته باشین و شکست اله و بل .... اینا همش شعره ............. درستش و ترجمش اینه : وقتی پول نداری غلط میکنی دست به کاری بزنی . وقتی پول نداری بیجا میکنی که دلت چیزی بخواد . اصلا وقتی پول نداری به چه حقی زنده ای ؟
برم بابا . اینجا قرار نبود هیچوقت از این حرفا بزنم . لالمونی گرفتن این مدتم هم برا همین بود . بیام چی بنویسم . چی بگم که خودتون ندونین ؟
میخوندمتون . همه رو . ولی چون با گوشی آنلاین میشدم زیاد امکان کامنت گذاشتن نداشتم و ندارم کماکان . به بزرگی خودتون ببخشین .
قربون شما : قزنه ترسناکه ترسیده !
پ . ن 1 : فکر نکنین مقیاس مشکل من میلیون و میلیارده ها ! نه عزیز . ................ نگم چجوریه و مقیاسش چیه خیلی بهتره !
پ . ن 2 : امشب خیلی خیلی ازتون التماس دعا دارم . اگه بین ساعت 12 تا 2 نیمه شب یادمن افتادین خواهشا دعام کنین . چون اون ساعت اینجا کاری در جریانه که خیلی نیاز به انرژی داره .
پ . ن 3 : یه خواهش دیگه هم دارم یعنی دوتا یعنی سه تا !!! اول دو تا فاتحه برای دو نفر که تازه مرحوم شدن و شدیدا نیاز دارن بهش ( اون دوستم که بود یادتونه ؟ مادرشم به همون طریق بهش پیوست ) و سومین خواهشم هم دعا برای برادرشه که دوست صمیمیه همسرمه . زنش وقتی دید که بهش مال و منالی رسیده ازش برای مهریه شکایت کرد و حتی چهلم مادرشم نتونستیم از زندان بیاریمش بیرون . واسه اینکه بعدا فهمیدیم که کسیکه دنبال کاراشه ( چون باید حتما از فامیل باشه ) یه جورایی بدش نمیاد این بچه اون تو بمونه که آقا سر فرصت و بدون مزاحم به لفت و لیسش برسه .... حالا یادم باشه براتون ماجرای کاملش رو شرح بدم . که خودش مثنوی هفتادمن میشه .... خلاصه براش دعا کنین که از شر این اطرافیان مزدور خلاص بشه .. و بیاد بیرون از زندان .