• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
دوستان من
  • australian television information archive
  • IKEA
  • IMDB
  • The tiny world of Mister OOF
  • آوامین و چرخ وفلک هایش
  • ایلیا پسر
  • اینجا دریس زندگی میکند
  • برادر بابونه !
  • پایگاه تخصصی اطلاع رسانی موبایل در ایران
  • تپش های عاشقانه
  • تو را من چشم در راهم
  • توکای مقدس
  • حس قشنگ مادری
  • خاطرات من سامی
  • دانشگاه پیام نور
  • روزنگار خانم شین
  • روستایی به نام قلبستان
  • زیر گنبد کبود ... یکی بود یکی نبود
  • سیب مهربون
  • شعروارهAbout
  • صفحه اصلی ایرانسل
  • صلح آسمانی
  • طنزهای ارمغان
  • عقاید یک دلقک
  • گیلاسی
  • لیدی جین
  • لیلی زندگیست ...
  • ماجراهای دُناتا
  • ماجراهای مامان لولی و قند عسلش
  • ماه هفت شب -وبلاگ شخصی بهاره رهنما
  • ملودی
  • من و ام اس
  • من و دلنوشته هام
  • من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
  • منصفانه
  • یادداشت های یک دختر ترشیده
  • یادداشت های یک گلابی دیوانه
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

افندوک نامه های یک قزن قلفی
من میخندم پس هستم !
همینطور الکی ......
نویسنده: قزن قلفی - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

این

.

.

.

.

..

.

. پست

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

رو فقط برای اینکه عکسا بره پائین

.

.

.

.

.

.

.

.

و قالب از بهم ریختگی دربیاد گذاشتم ........

 

.

.

.

.

.

.

قربون شما :

 

.

.

.

. قزن بارونی .

.

.

.

.

.

..

.

 .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

این نقطه هام همینطوری بود !

نظرات ()



حدیث باران
نویسنده: قزن قلفی - جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠

عجب بارون قشنگی داره میاد این دو سه روز...

نمیگه بابا من کار و زندگی دارم ؟ نمیتونم هی یه لنگه پا وایسم جلو پنجره ؟ نمیگه نباید نسکافه بخورم ولی نمیتونم مقاومت کنم ؟

نه واقعا بارون اینقدر بیشعور ؟

ولی خارج از شوخی سالها بود با بارون اینطوری حال نکرده بودم .آخه مگه میشه در مقابل این منظره مقامت کرد و هی نرفت جلو پنجره ؟

ببینین :

یا اینا :

یا این البته منهای وانته ها !

بعد میای یه همچین موجود راحت طلبی رو میبینی خب خوابت میگیره دیگه :

 

نظرات ()



انگشتم زخمه !
نویسنده: قزن قلفی - چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠

چقدر از نداشته ها صحبت کردن آسونه . اما داشته ها رو شمردن ..... دست آدم به نوشتن نمیره ، قلم می خشکه ، کیبرد می سوزه ، هزارتا کار نکرده که هزار روزه نکردیشون ؛همون آن میاد جلو چشمت ، بعد تازه وقتی می خوای شروع به نوشتن هم بکنی و میشینی پای صفحه سفید جلوت اصلا یادت میره چی می خواستی بنویسی و شکر کدوم نعمت رو بجا بیاری !!!

چند روزی بود که با زمین و زمون و همه سر ناسازگاری داشتم . البته بعدا فهمیدم علت فیزیکی داشت ( مهمون هرماهه شماها بعد از سالها به من هم سری زده برا همین یادم نبود از عوارض اومدن اونه ولی بی مروت حالا جاخوش کرده برهم نمیگرده خونش !حالا بگذریم . خانواده رد میشه ) خلاصه که اوس کِریم هم از تیررس این ناز و نوازشهای کلامی درامان نبود و حسابی تا میخورد خوروندم بهش !

بعد که یکمی گذشت به خودم گفتم : ای سگ بزنه به اون مرامت ! نمک نشناس . هرکی به جای تو بود تا الان باید از کمردرد و زانو درد و شوهر معتاد و بچه کور و کچل و فلان و بهمان ناله میکرد .... ای چشمتو بگیره . عوض اینکه بری دو رکعت نماز شکر کمرت بزنی نشستی عین این زنای بیوه ی بچه مرده زر میزنی و لیچار بار خدا میکنی !

البته غر زدنام بیراه نبودا ولی اونهمه ناشکری و قلدر بازی دیگه خیلی کم لطفی بود .

یاد یه حکایت قدیمی افتادم : یه روزگاری توی یه روستای دوری یه مسافر میره پیش یه اوستای سلمونی . وقتی کار اوستا تموم میشه و خودشو تو آینه میبینه خیلی خوشش میاد و راضی و خوشحال پول میده و میاد که بره یه آدم خیلی ژولیده و کر کثیف میبینه . برمیگرده به اوسا میگه : دهی که یه همچین اوسای چیره دستی داره چرا توش یه همچین آدمای ژولیده پیدا میشن . اوسا هم میگه اون باید بخواد و بیاد پیش من تا منهم به وضعش سرسامان بدم .

یه رابطه علت معلول ساده اس . اون باید بره سلمونی تا تمییز بشه . ما باید بریم به سمت خدا تا او هم به زیباترین وجه اوضاعمون رو سامان بده .

ولی از یه طرف میگم آخه خودش شاهده که همیشه سعی کردم کوچکترین کاری که میکنم رضای خودش و بنده اش  رو در نظر بگیرم خوب این توجه نمیشه ؟ این حساب نیست ؟ همون چهار بار ملق زدن در طول روز حسابه ؟ واقعا به تمام معنی کلمه ملق زدنه نماز خوندن بعضی ها . تا اولین الله اکبر رو موذن میگه بدو بدو میپرن سمت روشویی و وضو میگیرن و بدو بدو چهار کلمه رو طوطی وار میگن و بدو بدو هم یا میپرن سر میز برای غذا یا میرن سر باقی کاراشون ! نه به معنی کلمات دقت میکنن نه به ریتمش نه آهنگ دلنشینش .

حج هم همینطور  . بابا یه ذره به معنای کلمه ها و کاراهایی که داری میگی و میکنی دقت کن .به پیامدش ! که بابا توئی که داری به خدا لبیک میگی چقدر میتونی جلو بری تو این ادعا ؟ بخدا که اگر میدونستن دارن چه بار سنگینی رو به دوش میکشن یک چهارم این تعداد حاجی رو نداشتیم . میرن و میان و به این سفرم به چشم باقی سفرها نگاه میکنن

اونجا فکر و ذکرشون سایز پرتغال فلان کاروانه و خرید از فلان مال و اینجا هم رزرو سالنهای بزرگتر برای ولیمه هاشون  و ایضا تناسب سایز کادوهای اهدایی با سوغاتیهای ابتیاع شده !!!

دلم نمی خواد هرروز نماز بخونم . دوست دارم گاهی بخونم ولی تک تک کلماتش رو با بغض و حال بگم . جوری که به جونم بشینه و احساس کنم واقعا سرتاسر نمازم رو از خدا تشکر کردم و با تک تک سجده هام احساس کنم دارم واقعا جلوش سجده میکنم و ازش بخاطر داشته هام تشکر میکنم ..

حالا شماها به من بگین : بیراه میگم ؟ گیر کردم نمیدونم دیگه درست چیه غلط چیه ...

میدونم که مشکل من و یا بهتره بگم مشکلات من در مقایسه باخیلی از مردم واقعا مشکلی نیست یا حداقل خیلی عادیه ولی برای من بالاخره مشکله و داره جونمو به لبم میرسونه . مثل یه زخم کوچیک حاصل از بریدگی ! اصلا دید نداره . نیاز به بخیه نداره . نیاز به دارو و پانسمان هم حتی نداره ولی برای اون نفر دردش زیادو کلافه کننده اس ! مخصوصا اگه روی انگشت اشاره یا شست دست باشه که خیلی کلیدیه و با هر باز و بسته شدن انگشتها این زخم هم از هم باز میشه و یاد طرف میاره که اونجا هست و طرف رو هی عذاب میده . تو نمی میری از دردش ولی کلافه ات میکنه . عاصی میشی و مدام درموردش غرمیزنی . درصورتیکه دیگران تعجب میکنن و از کم طاقتی و کولی بازیت داستانها میسازن . حالا بیا و ثابت کن که بابا دهنم آسفالته . هیچ کاری رو نمیتونم درست انجام بدم .ولی کیه که بفهمه !!! همه عادت کردن زخم شمشیر رو زخم بدونن . تا دل و روده هات کف دستت نباشه زخمی محسوب نمیشی .

خلاصه که بابا جان ایها الناس : انگشت اشاره دست راستم از روی بند دومش با لب تیز شیشه بریده .دلم می خواد گریه کنم . زار بزنم هیچکاری نکنم . تحملم کنید تا زخمم جوش بخوره .

پینوشت : البته اگه دوست داشتید جواب سوالمم بدید !

نظرات ()



اطلاعیه فوری
نویسنده: قزن قلفی - پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

الو الو ۱ ۲ ۳ ۴ 
خواهر خانوم خونه از وبلاگ زیر گنبد کبود !خواهر سین ....
سریعا خودتون رو معرفی کنید به مدیریت وبلاگ .
خواهر این چه بساطیه نمیشه اومد تو وبلاگت ... چرا رمزو عوض کردی خو !!!!!

نظرات ()



شرح حال این روزهایم ..
نویسنده: قزن قلفی - سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠

این روزها که نبودم روزهای معمولی ولی پر از درگیری فکری رو گذروندم . با خودم درگیر بودم و با اصل تقدیرم . اینکه کارمای چه چیزی رو دارم به دوش میکشم ... به کدوم گناه دارم اینطور سختی میکشم ؟ یا شایدم کدوم ثواب و کار نیک !!!!! و اصلا اینکه آیا واقعا میشه بخاطر کار خوبی که یه روزی کردی خدا بهت نظر لطف کنه !!!! و بهت سختی بده که چی ؟ که آگاهیهات رو افزون کنه ؟ که بهت بگه چقدر ذره ایی ؟ خب نمیشه جوری دیگه بده بهت این آگاهی رو ؟ بعد تازه اینهمه بدوئی که تازه بفهمی عددی نیستی ؟ یه قطره ای ؟

اینهمه علامت سوال ؟

(از جمله بالا یاد شعری افتادم : اصلا اینهمه علامت سوال برای چه ؟ حالا برو ای مرگ ای بیم ساده آشنا .... تا تو دوباره بازآیی من نیز دوباره عاشق خواهم شد !!!! ) هی ری را .......... دلم برای روزهای نوجوونی تنگ شد . با اینکه عملا هیچ غلطی هم نمیکردم ولی مزیتی که داشت این بود که عاشق بودم ... درست حسابی عاشق . الان هم عاشقم عاشق خیلی چیزا ولی عاشقیتم هم بوی حسابگری و دو دوتا چهارتا گرفته . بوی نا میده . غریبه که نیستین . بوی مادیات میده . بوی پول . بوی ترس . بوی نفرت . آره نفرت ! تا حالا ندیده بودین عشق بوی نفرت بده ؟ خب حالا ببینین !

تو یه کلام بگم : بوی خلا گرفته همه زندگیم رو !

دارم دست و پا میزنم که یه جوری نجات پیدا کنم . ولی هی بیشتر فرو میرم .

رفیقم شریکم عزیزم مونسم هم باهامه . اون قلق این مرداب دستش اومده . بهم میگه دست و پا نزن ولی به خرجم نمیره . میترسم . خیلی میترسم . از همین ترسیدنه هم میترسم . من آدمی نبودم که بترسه . من کسی بودم که...... نه هرچی فکر میکنم میبینم هیچ غلط مهمی تو زندگیم نکردم که نترس بودن ازش استنباط بشه !

آره میترسم . ....... ترسو بوده و هستم و روز به روز هم داره ترسم بیشتر میشه ....

از ترسای الکی بگیر بروووووو تا اون جدی جدیاش !

و پای لنگ همه ترسهام هم به یه جا ختم میشه : پول .

میترسم از اینکه نتونم طعم مادر بودن رو بچشم ( البته بعد میگم خب برا چی بخاطر خودخواهی خودم یک بچه ی بیچاره رو قربانی کنم ولش کن . مرده شور دل منو ببره نمی خوام  که یعنی بازم ترس . ترس از آینده اون بچه نداشته !!! ) ... میترسم از اینکه به همین بی مصرفیه این روزهام باقی بمونم . میترسم از اینکه سلامتیم رو همین اندک سلامتی رو از دست بدم و ناتوان بمونم رو دستش . میترسم از اینکه باهم نباشیم . حتی اینروزها از مردن هم دیگه میترسم . برم اون ور چی جواب بدم ؟ بگم چه گهی خوردم تو این سی سال ؟ حتی وقتی می خوام دست به کاری بزنم هم میترسم از نشدنش !از اینکه همه بگن : دیدی ؟ دیدی ایندفه هم نتونستی ؟ ما که بهت گفتیم !

زیاد خوندم از این .....شعرهایی که میگن از نتیجه نترسین و از اینکه موفق نشدین باکی نداشته باشین و شکست اله و بل .... اینا همش شعره ............. درستش و ترجمش اینه : وقتی پول نداری غلط میکنی دست به کاری بزنی . وقتی پول نداری بیجا میکنی که دلت چیزی بخواد . اصلا وقتی پول نداری به چه حقی زنده ای ؟

برم بابا . اینجا قرار نبود هیچوقت از این حرفا بزنم . لالمونی  گرفتن این مدتم هم برا همین بود . بیام چی بنویسم . چی بگم که خودتون ندونین ؟

میخوندمتون . همه رو . ولی چون با گوشی آنلاین میشدم زیاد امکان کامنت گذاشتن نداشتم و ندارم کماکان . به بزرگی خودتون ببخشین .

قربون شما : قزنه ترسناکه ترسیده !

 

پ . ن 1 : فکر نکنین مقیاس مشکل من میلیون و میلیارده ها ! نه عزیز . ................ نگم چجوریه و مقیاسش چیه خیلی بهتره !

پ . ن 2 : امشب خیلی خیلی ازتون التماس دعا دارم . اگه بین ساعت 12 تا 2 نیمه شب یادمن افتادین خواهشا دعام کنین . چون اون ساعت اینجا کاری در جریانه که خیلی نیاز به انرژی داره .

پ . ن 3 : یه خواهش دیگه هم دارم یعنی دوتا یعنی سه تا !!! اول دو تا فاتحه برای دو نفر که تازه مرحوم شدن و شدیدا نیاز دارن بهش ( اون دوستم که بود یادتونه ؟ مادرشم به همون طریق بهش پیوست ) و سومین خواهشم هم دعا برای برادرشه که دوست صمیمیه همسرمه . زنش وقتی دید که بهش مال و منالی رسیده ازش برای مهریه شکایت کرد و حتی چهلم مادرشم نتونستیم از زندان بیاریمش بیرون . واسه اینکه بعدا فهمیدیم که کسیکه دنبال کاراشه ( چون باید حتما از فامیل باشه ) یه جورایی بدش نمیاد این بچه اون تو بمونه که آقا سر فرصت و بدون مزاحم به لفت و لیسش برسه .... حالا یادم باشه براتون ماجرای کاملش رو شرح بدم . که خودش مثنوی هفتادمن میشه .... خلاصه براش دعا کنین که از شر این اطرافیان مزدور خلاص بشه .. و بیاد بیرون از زندان .

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »