افندوک نامه های یک قزن قلفی
من میخندم پس هستم !
درباره وبلاگ

قزن قلفی
قزن قلفی هستم متولد آذرماه ۱۳۵۹ در تهران ؛ دیماه سال ۷۹ با اولین و آخرین عشق واقعی زندگیم ازدواج کردم اینجا بهش میگم شوشتنگ ! یا به اختصار شوشی ! افندوک و شوشتنگ واژه هایی کاملا من درآوردی هستند ولی قزن قفلی در قدیم به بستهای لباس میگفتند که بیشتر برای جلوی شلوارهای مردانه و پشت دامنهای زنانه بکار میرفته و به علت کم سوادی مردم اشتباها قزن قلفی تلفظ میشده و هیچ چیز خارق العاده ایی نیست و از فضا هم نیومده ! فعلا همین قربون همگی : قزن قلفی ِخود معرفی کن !

پيوندها
australian television information archive
IKEA
IMDB
The tiny world of Mister OOF
از قلب کویر
اسمایلی
آوامین و چرخ وفلک هایش
ایلیا پسر
بردیا پسرخوشگل مامان
بی مخاطب- رها
پایگاه تخصصی اطلاع رسانی موبایل در ایران
پیاده رو
تپش های عاشقانه
تلویزیون آن لاین
توکای مقدس
حس قشنگ مادری
خاطرات من سامی
دانشگاه پیام نور
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
روزنگار خانم شین
روستایی به نام قلبستان
ساروی کیجا
سیب مهربون
صفحه اصلی ایرانسل
صلح آسمانی
طنزهای ارمغان
عشق بازی آسمون
عقاید یک دلقک
گلفروشی شمسی خانوم و عباس آقا
گیلاسی
لیدی جین
لیلی زندگیست ...
ماجراهای دُناتا
ماجراهای مامان لولی و قند عسلش
ماه هفت شب -وبلاگ شخصی بهاره رهنما
من و ام اس
من و دلنوشته هام
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم.
منصفانه
ناخنگیر
نازخاتون
نوشته های خانوم مارپل
هزار و یک شب زندگی
همه روزهام
و اینک ، آخر دنیا
وبگذر
يادداشت هاي خصوصي خانم ناخنگیر
یادداشت های یک دختر ترشیده
یادداشت های یک گلابی دیوانه
یکی مثل بقیه
یه جای دنج
بهترين قالب هاي وبلاگ

صفحات وبلاگ

RSS Feed
موضوعات
 
نويسندگان
قزن قلفی

 
سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ :: ٤:٠٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی

با اسپیکر روشن وارد شوید .....

 

این آهنگ سرشار از دیوانگی ! تقدیم همه دوستان گل !

 

                آهنگ دیوونه خونه از جدیدترنهای ساسی مانکن !

 

خوشم میاد از آهنگاش . شر و ورای باحالی میگن . حداقل مث بقیه شون فحش نمیدن زیاد ! ولی هیکل و قیافه ایی که من دیدم به تنها چیزی که نمیخورد مانکنی ! طفل ان دیگه . آرزو دارن .... عیب که نیست هست ؟

خوش باشین و حالشو ببرین .

 

قَزی مانکن !

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی

سلام به عوض اون یکی داستان قبلیه که سره کاری بود اینو بخونین . من خوشم اومد . فک کنم شما هم خوش خوشانتون بشه ! داستان از آقایی به نام محمد رضا ست . فقط همین رو میدونم ..

 

یکى بود، یکى نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.

روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى به نام «ننه مُراد» بود و این ننه مراد یک پسرى داشت که اسمش «مُراد» بود. [محض توضیح عرض مى شود که در زمان وقوع این افسانه در ولایت غربت هجده تا ننه مراد دیگر هم وجود داشت. چرا؟ از براى این که در آن روزگاران پرهام، پژمان، کامبیز و... در ولایت غربت عمل نمى آمد لذا شیرزنان آن ولایت عمده همت خود را مصرف تولید رجب، صفر، مراد و... مى نمودند. توضیح از بنده نگارنده]

این مراد صبح ها پا مى شد و مى رفت در کوه و کمر از براى خودش نى مى زد و در آن کوه و کمر یک شغالى بود که با او دوست بود. وقتى مراد نى  مى زد، این شغال مى رفت و از براى او یک پشته هیزم جمع مى کرد و تنگ غروب مراد آن پشته هیزم را مى برد در شهر و مى فروخت و پولش را مى برد مى داد به ننه مراد تا از برایش کلوچه زنجفیلى درست کند. ننه مراد هم هر شب براى او دو تا گرده کلوچه زنجفیلى مى پخت. مراد یکى از کلوچه ها را خودش مى خورد، یکى اش را هم مى برد مى داد به آن شغال.

بارى اى برادر بد ندیده و اى خواهر نور دیده یک روز که این مراد توى کوه نشسته بود و با شغال اختلاط مى کرد، رو کرد به شغال و گفت: «اى یار عزیز و صمیمى و اى همراه قدیمى، از تو سئوالى دارم و آن اینکه عشق و عاشقى چه جور چیزى است؟» شغال جهاندیده و سرد و گرم روزگار چشیده با تعجب گفت: «اى مراد چطور معنى عشق را نمى دانى؟ به قول شاعر عشق شادى مى باشد و عشق آزادى مى باشد و عشق آغاز آدمیزادى مى باشد.» مراد گفت: «اى شغال عزیز مشکل شد دو تا. اینها که گفتى یعنى چى؟» شغال گفت: «صاف و ساده اش یعنى اینکه یک کسى را آن قدر دوست داشته باشى که جانت برایش درآید و هر کارى برایش بکنى.»

مراد گفت: «آها... یعنى عین من و تو...» شغال گفت: «نخیر... یعنى همین تو با یک دختر خانم.»

مراد که حسابى خجالت کشیده بود، موضوع صحبت را عوض کرد.

روزها گذشت و گذشت تا اینکه یک روز وقتى مراد از کوه برمى گشت در دامنه کوه دخترکى را دید که انگشتش توى بینى اش بود و داشت گوسفند مى چرانید.

وقتى چشم مراد به دخترک افتاد، یک مرتبه قلبش بنا کرد به تند زدن و دست و پایش شل شد. [این بنده نگارنده نیز در عنفوان جوانى چنان که افتد و دانى بارها به این حالت دچار گردیده و هم در همان ایام این بیت را سروده است: وقتى که اعوجاج به من دست مى دهد/ احساس ازدواج به من دست مى دهد! تمام شد توضیح این بنده نگارنده]

بارى مراد که از خود بى خود گردیده بود، مدتى مبهوت دخترک ماند که با تلاشى پیگیر و خستگى ناپذیر به کند و کاو بینى مشغول بود.وقتى دخترک رفت، مراد هم با چشم گریان رفت به خانه و نشست ور دل ننه مراد و بنا کرد به شعر هاى سوزناک گفتن که:

الا اى دختر انگشت به بینى

الهى مادرت داغت نبینى

چقدر خوبه که پاى سفره ی عقد

بگه آبجیت که رفتى گل بچینى!

خلاصه این قدر نى زد و شعر هاى سوزناک این جورى گفت که ننه مراد حتم کرد که پسرش عاشق شده. این شد که دستش را گرفت روى نبض دست مراد و بنا کرد به نام بردن کوچه پس کوچه هاى ولایت غربت تا هر جا نبض مراد تند زد، بفهمد که دختر مال کدام محله است. مراد که از قضیه بو برده بود، گفت: «ننه، بى  خودى به خودت زحمت نده من که نمى دانم این دختر مال کدام کوچه و محله است.» ننه مراد گفت: «خبر مرگت پس چطورى عاشق شدى؟»

مراد کل ماجراى آن روز را براى ننه مراد تعریف کرد و قول داد فردا برود نشانى دختر را پیدا کند.

فرداى آن روز مراد دخترک را از پاى کوه تا در خانه شان تعقیب کرد و راه خانه شان را بلد شد و رفت به ننه اش گفت. همان شب، ننه مراد یک کله قند و یک قواره دبیت گلدار برداشت و همراه پسرش رفت به خانه دخترک براى خواستگارى. آنجا که رسیدند چاى و شربتى خوردند و پدر دخترک از گرماى هوا شکایت کرد و گفت: «گرما هم گرما هاى قدیم.» و بحث سیاسى گل انداخت. اواخر شب ننه  مراد که پک و پهلویش از سقلمه هاى مراد ناسور شده بود، حرف خواستگارى را پیش کشید و گفت: «پسر دسته گلم را آورده ام که غلام شما بشود.» پدر دخترک بادى به غبغب انداخت و گفت: «البته ایشان که تاج سر است مع الوصف ما هم یک دخترى داریم که شاه ندارد و صورتى دارد که ماه ندارد و در خوشگلى تا و همتا ندارد و اگر شاه ولایت غربت هم با لشکرش بیاید و شاهزاده هایش دور و برش باشند و بخواهد صبیه را براى پسر کوچک ترش بگیرد، آیا بدهیم ، آیا ندهیم. مع هذا به قسمت و تقدیر هم معتقدیم. اگر این گلدسته شما بتواند سه خواسته دختر ما را برآورده کند، دخترمان را مى دهیم به شما.» ننه مراد گفت: «آن سه تا خواسته چیست؟» پدر دخترک گفت: «خواسته اول شاخ غول است. هر وقت آورد، خواسته هاى بعدى اش را هم مى گوییم.»مراد و مادرش خداحافظى کردند و بیرون آمدند. صبح فردا مراد رفت پیش شغال و شرح ماوقع را گفت و گفت: «حالا شاخ غول از کجا پیدا کنم؟» و بنا کرد به گریه کردن. شغال که دلش به رحم آمده بود، گفت: «اى مراد من یک غولى را مى شناسم که در همین نزدیکى است و از قضا دست و بالش هم تنگ است. بیا برویم پیش او بلکه راضى شود شاخش را به تو بفروشد.» مراد و شغال رفتند پیش غول و بعد از کلى چانه زدن غول راضى شد شاخ هایش را مایه کارى از قرار جفتى هفت قران به آنها بفروشد. مراد پول را داد و بر شغال آفرین گفت و شاخ ها را برداشت و برد و داد به پدر دخترک. پدر دخترک پس از حصول اطمینان از اوریجینال بودن شاخ ها گفت: «احسنت و اینک خواسته دوم: آوردن شغالى که بتواند حرف بزند و از کوه و کمر هیزم جمع کند.»

صبح فردا مراد با شرمندگى رفت و شغال صمیمى و دوست قدیمى اش را انداخت توى گونى و آورد به پدر دخترک تحویل داد. پدر دخترک گفت: «مرحبا! و اینک خواسته سوم و آخرین خواسته: چشم پوشى داماد از حق تولید سوخت هسته اى و تعلیق غنى سازى.»

مراد پس کله اش را خاراند و گفت: «یعنى هیچ راه دیگرى ندارد، مثلاً اینکه به جاى این بروم یک نشانه  حیات از مریخ بیاورم یا همه مورچه هاى نر و ماده دنیا را تفکیک کنم یا آب یک اقیانوسى را سر بکشم و...» پدر دخترک گفت: «نه.» مراد گفت: «پس دخترتان مال خودتان، من هم همان مى روم با ننه ام زندگى مى کنم.»ما از این داستان نتیجه مى گیریم که آن دختر همچین مالى هم نبوده است! قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید.

 

 

 

خب اگه خوشتون اومد یه فاتحه خیر اموات خودتون برا اموات نویسنده و ایضا اینجانب بنده حقیر ! شخص شخیص قزن برفستین !

قربون همه شما

قزن ِداستان دزد ........

چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی

یک داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد. 
چند سال بعد  ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . 
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم  این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»   
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم  این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم  . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در  سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. 
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . 
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. 
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که  از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. او دید... او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .
>
>              .

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.

قربون همگی :

قزن در انتظار انتقام !

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی

 

 

هول هولکی نوشت : یکی از آهنگای مورد علاقه من روی وب هستش . دوس داشتین گوش کنین.......

 

سلام به همگی .

از عکس بالا خودتون بفهمین که چه خبر بوده ! چه می کنّه این قزن قلفی !

 

مهمونی دادم آه ه ه ه ه ه  ! هلو .......

حالا هرکی ندونه خیال میکنه چن نفر بودن !همش  ۲۰ نفر بودن ! تازه در دو مرحله ! یعنی دو تا ده تا . ولی خب ۴-۵ سالی بود که هیشکیو دعوت نکرده بودم . فقط یه چند باری مامانم اینا رو اونام خودشون خودشون رو دعوت کردن . تازه بیچاره ها خودشون غذای خودشون رو هم میاوردن اکثر وقتا .

خلاصه که یه چیزی تو مایه های شق القمر ! دیگه .

از شونصد روز قبل و شونصد روز بعدش هم که دیگه مستحضر هستین چقدر وقت آدم گرفته میشه . ولی خودمونیم ها ! چقدر کار لوسیه ! که چی خب ؟ خاله بازی !

راستی به گیرنده هاتون دست نزنین . کادر عکس اول خودش کجه . قبل از اومدن مهمونا این عکس رو گرفتم . از ذوق اینکه کارام تموم شده بود یه کادرایی از خودم درکردم که بیا و ببین !

سری اول مهمونا وااااااااااااای خالم اینا بودن ! بخدا وقتی قراره مادرشوهرم بیاد خونمون من اینقد استرس ندارم که وقتی خالم اینا میخوان بیان دارم . مادر شوهر هرچی هم بخواد بگه خوبیش اینه که پشت سره آدم میگه ولی امون از اینا . بس که خودشون زنن . خاله مجردم که هنرهای دستی از هیکلش همینطور میپاشه بیرون و متاهله هم از خونه داری ! بزنم به تخته یه تنه چهار طبقه ساختمون رو میگردونه و اداره میکنه . البته من نمیگم اینکارا خوبه ها . اصلا بهش اعتقادی ندارم . اونام یه جورایی از اون وره پشت بوم افتادن . ولی به هرحال دنیای متفاوتی دارن و نمی تونن منو درک کنن . همینطور که من نمیتونم اونا رو درک کنم . به هرحال عروسش هم بود . همون که یه پروژه چند پستی داشتیم سره عروسیش . البته محفل زنونه بود و هی از اول که اومدن گشتیم دنبال سوژه غیبت که دیگه دم دمای غروب و رفتن اونا گیر آوردیم ! پیله کردن که چرا زن برادرم رو دعوت نکردم ! منم که تا اونروز برای هر برنامه ایی که اونا بودن هی طفره رفته بودم دیگه نشد ماستمالی کنم و .......... خلاصه اشک مارو درآوردن و خوب که خیالشون راحت شد که نمی تونن میونه مارو صلح و صفا بدن رفتن خونه هاشون .

سری دوم مهمونا هم سران قوم شوهر بودن ! برادر و دائی کوچیکه اش . افسار بدستان زندگی ما ! یه جورایی باج دهی بود . اونشب هم بخیر گذشت . اما داغون بودم ها . تا همین دیروز هم پا و کمر نداشتم . طفلک شوشی همه ظرفها رو شست ( آخه مهمونی دوم نذاشتم کسی ظرف بشوره ) من آب کشیدم و جا به جا کرد برام . جارو هم زد من جمع آوری کردم .

خلاصه که مهمونی دوم ( چهارشنبه شب ) تقریبا من فقط غذا درست کردم . خوشبختانه یه رسم خوبی مد شده تو فامیلای نزدیک شوشی اینا که برا هر مهمونی یه جور غذا بیشتر درست نمیکنن . منم از خدا خواسته فقط قرمه سبزی درست کردم . چقدر هم جاافتاده و خوب شده بود .

ولی مهمونی اول که ناهاره دوشنبه بود آش رشته و سالاد الویه و شوید باقالی با مرغ و ژله و بستنی و ............اینا بود .

وسط نوشت مهم : از آقایان توقع کامنت ندارم ! خودم میدونم چه خبره !!! درصد خاله زنکی پست زده بالا شـــــــــــــــــــدیــــــــــــــــــــــــــد !

 

خلاصه که الان احساس یه فرشته رو دارم . همونقدر سبکبال و همونقدر محبوب قلوب همگان !

 

آها راستی پنجشنبه شبش هم ساعت ۱۱ و نیم شب رفتیم فوتبال . این برادر شوهر ما هر هفته این ساعت یه سالنی از باشگاه نزدیک خونمون رو در اختیار میگیره همه رو هم مجبور میکنه برن بازی . برای اولین بار بعد از کلی التماس ما رو برد که البته فک کنم برا آخرین بار باشه !

دیگه چیزی ندارم که بگم .

 قربون همگی

قزن قلفی مهماندارِ تماشاگرنما !

شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی

سلام عزیزان

انگیزه نوشتن این پست صرفا این بود که بقول سعید خان لباس عزا رو از تنم بیرون بیارم گرچه حال و حوصله ام کم از عزادارا نداره .هنوز هم وقتی یادش میوفتم یا شوکه میشم یا چشام اشکی میشه ...... بگذریم . خدا رحمتش کنه . سومین نفریه که با مرگش منو خیلی داغدار کرد .

اولین نفر ( به ترتیب زمانی البته ! چون خدابیامرزه دومی بیشتر شوکه کرد منو  ) مادربزرگم بود . تا اون زمان فکر میکردم مرگ ماله همسایه اس !!!!!! بعد که یهو دیدم یُخ بابا ! عزی جون ( جناب عزرائیل رو میگم دیگه ) همچین شوخیش گرفته و گرد تا گرده خونه و فک فامیلمون حوزه عملیاتیش رو وسعت داده ؛ دیگه عادت کردم بهش .

دومین مرحوم ؛ مرحوم پدر شوهرم بود . خیلی ناغافلی رفت بنده خدا . سرما خورده بود و تبش پائین نمیومد . عوض تبش هی فشارش میومد پائین و با التماس بالا برو هم نبود . صبح با شوهرم رفت بیمارستان محل کارش که هم دوا درمون بشه هم بره سره کارش بعد از ده روز مرخصی . زنگ که زدم بستریش کرده بودن . صدای عزیز دل هم زیاد حکایتهای خوبی نداشت ولی بد به دلم راه ندادم . عصری ساعت ۵ شوشی اومد خونه گفت ( میومدم رفتم یه سر هم بهش زدم خوب بود دیگه منم اومدم . داداش پیشش بود .) بعد گفت بریم یه چرتی بزنیم . چون از شب قبلش هم هردومون هی بیدار میشدیم و میرفتیم پیششون و من فشارشون رو میگرفتم . ولی همچنان پائین بود . خلاصه گیج و خسته خوابیدیم . ساعت ۷ تلفن زنگ زد و چون حال نداشتیم برداریم رفت رو پیغام گیر . که دیدیم زن برادر شوشیه ! داره با گریه سعی میکنه یه چیزی بگه که یهو هررررری دلم ریخت پائین ............... خدابیامرزتش . درست چند دقیقه بعد از اذان مغرب تموم میکنه .

سومی هم که همین خسرو خان بود ...... جالب اینجاست که دیشب خوابش رو هم دیدم ! جل الخالق .....  وسط یه میدون جنگ دست در دست هم ( وای خاک تو گورم ! ) همچین دل داده بودیم و قلوه میگرفتیم که بیا و ببین ...... ولی خیلی حس خوبی بود .. چشم آقامون روشن ! اگه بفهمه ...............

خلاصه که خواهرا و برادرا .. این چند وقت که در خدمت نبودیم یا داشتیم نبش قبر میکردیم یا حرص میخوردیم یا فاتحه میفرستادیم یا حرص میخوردیم یا جیغ جیغ میکردیم یا حرص میخوردیم و یااااااااااااااااااااااااا حرص میخوردیم !کمی هم فیلم میدیدم البته . خدا خیر بده بانی این کانال جدیده رو . ام بی سی پرژیا رو میگم . وامونده خیلی باحاله . هرچی فیلم مزخرفی که هی تو ام بی سی ۲ میذاشت میشستم میدیدم و هیچی نمیفهمیدم این میزاره و در کمال تعجب می فهمم ! و صد البته میفهمم که  اون دفه اصلا واس خودم یه سناریو جدید اختراع کرده بودم !  بعد واسه اینم حرص میخوردم !

برنامه مون شکر خدا خیلی متنوع است البته . نگران اوقات فراغت من نباشین .

قربون همگی

قزن حرص خور !