|
سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ :: ٤:٠٠ ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی
با اسپیکر روشن وارد شوید .....
این آهنگ سرشار از دیوانگی ! تقدیم همه دوستان گل !
آهنگ دیوونه خونه از جدیدترنهای ساسی مانکن !
خوشم میاد از آهنگاش . شر و ورای باحالی میگن . حداقل مث بقیه شون فحش نمیدن زیاد ! ولی هیکل و قیافه ایی که من دیدم به تنها چیزی که نمیخورد مانکنی ! طفل ان دیگه . آرزو دارن .... عیب که نیست هست ؟ خوش باشین و حالشو ببرین .
قَزی مانکن !
سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥٩ ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی
سلام به عوض اون یکی داستان قبلیه که سره کاری بود اینو بخونین . من خوشم اومد . فک کنم شما هم خوش خوشانتون بشه ! داستان از آقایی به نام محمد رضا ست . فقط همین رو میدونم ..
یکى بود، یکى نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود.
خب اگه خوشتون اومد یه فاتحه خیر اموات خودتون برا اموات نویسنده و ایضا اینجانب بنده حقیر ! شخص شخیص قزن برفستین ! قربون همه شما قزن ِداستان دزد ........
چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥۸ ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی
یک داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون کسی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم. قربون همگی : قزن در انتظار انتقام !
شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥٧ ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی
هول هولکی نوشت : یکی از آهنگای مورد علاقه من روی وب هستش . دوس داشتین گوش کنین.......
سلام به همگی . از عکس بالا خودتون بفهمین که چه خبر بوده ! چه می کنّه این قزن قلفی !
مهمونی دادم آه ه ه ه ه ه ! هلو ....... حالا هرکی ندونه خیال میکنه چن نفر بودن !همش ۲۰ نفر بودن ! تازه در دو مرحله ! یعنی دو تا ده تا . ولی خب ۴-۵ سالی بود که هیشکیو دعوت نکرده بودم . فقط یه چند باری مامانم اینا رو اونام خودشون خودشون رو دعوت کردن . تازه بیچاره ها خودشون غذای خودشون رو هم میاوردن اکثر وقتا . خلاصه که یه چیزی تو مایه های شق القمر ! دیگه . از شونصد روز قبل و شونصد روز بعدش هم که دیگه مستحضر هستین چقدر وقت آدم گرفته میشه . ولی خودمونیم ها ! چقدر کار لوسیه ! که چی خب ؟ خاله بازی ! راستی به گیرنده هاتون دست نزنین . کادر عکس اول خودش کجه . قبل از اومدن مهمونا این عکس رو گرفتم . از ذوق اینکه کارام تموم شده بود یه کادرایی از خودم درکردم که بیا و ببین ! سری اول مهمونا وااااااااااااای خالم اینا بودن ! بخدا وقتی قراره مادرشوهرم بیاد خونمون من اینقد استرس ندارم که وقتی خالم اینا میخوان بیان دارم . مادر شوهر هرچی هم بخواد بگه خوبیش اینه که پشت سره آدم میگه ولی امون از اینا . بس که خودشون زنن . خاله مجردم که هنرهای دستی از هیکلش همینطور میپاشه بیرون و متاهله هم از خونه داری ! بزنم به تخته یه تنه چهار طبقه ساختمون رو میگردونه و اداره میکنه . البته من نمیگم اینکارا خوبه ها . اصلا بهش اعتقادی ندارم . اونام یه جورایی از اون وره پشت بوم افتادن . ولی به هرحال دنیای متفاوتی دارن و نمی تونن منو درک کنن . همینطور که من نمیتونم اونا رو درک کنم . به هرحال عروسش هم بود . همون که یه پروژه چند پستی داشتیم سره عروسیش . البته محفل زنونه بود و هی از اول که اومدن گشتیم دنبال سوژه غیبت که دیگه دم دمای غروب و رفتن اونا گیر آوردیم ! پیله کردن که چرا زن برادرم رو دعوت نکردم ! منم که تا اونروز برای هر برنامه ایی که اونا بودن هی طفره رفته بودم دیگه نشد ماستمالی کنم و .......... خلاصه اشک مارو درآوردن و خوب که خیالشون راحت شد که نمی تونن میونه مارو صلح و صفا بدن رفتن خونه هاشون . سری دوم مهمونا هم سران قوم شوهر بودن ! برادر و دائی کوچیکه اش . افسار بدستان زندگی ما ! یه جورایی باج دهی بود . اونشب هم بخیر گذشت . اما داغون بودم ها . تا همین دیروز هم پا و کمر نداشتم . طفلک شوشی همه ظرفها رو شست ( آخه مهمونی دوم نذاشتم کسی ظرف بشوره ) من آب کشیدم و جا به جا کرد برام . جارو هم زد من جمع آوری کردم . خلاصه که مهمونی دوم ( چهارشنبه شب ) تقریبا من فقط غذا درست کردم . خوشبختانه یه رسم خوبی مد شده تو فامیلای نزدیک شوشی اینا که برا هر مهمونی یه جور غذا بیشتر درست نمیکنن . منم از خدا خواسته فقط قرمه سبزی درست کردم . چقدر هم جاافتاده و خوب شده بود . ولی مهمونی اول که ناهاره دوشنبه بود آش رشته و سالاد الویه و شوید باقالی با مرغ و ژله و بستنی و ............اینا بود . وسط نوشت مهم : از آقایان توقع کامنت ندارم ! خودم میدونم چه خبره !!! درصد خاله زنکی پست زده بالا شـــــــــــــــــــدیــــــــــــــــــــــــــد !
خلاصه که الان احساس یه فرشته رو دارم . همونقدر سبکبال و همونقدر محبوب قلوب همگان !
آها راستی پنجشنبه شبش هم ساعت ۱۱ و نیم شب رفتیم فوتبال . این برادر شوهر ما هر هفته این ساعت یه سالنی از باشگاه نزدیک خونمون رو در اختیار میگیره همه رو هم مجبور میکنه برن بازی . برای اولین بار بعد از کلی التماس ما رو برد که البته فک کنم برا آخرین بار باشه ! دیگه چیزی ندارم که بگم . قربون همگی قزن قلفی مهماندارِ تماشاگرنما !
شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ۳:٥٥ ق.ظ :: نويسنده : قزن قلفی
سلام عزیزان انگیزه نوشتن این پست صرفا این بود که بقول سعید خان لباس عزا رو از تنم بیرون بیارم گرچه حال و حوصله ام کم از عزادارا نداره .هنوز هم وقتی یادش میوفتم یا شوکه میشم یا چشام اشکی میشه ...... بگذریم . خدا رحمتش کنه . سومین نفریه که با مرگش منو خیلی داغدار کرد . اولین نفر ( به ترتیب زمانی البته ! چون خدابیامرزه دومی بیشتر شوکه کرد منو ) مادربزرگم بود . تا اون زمان فکر میکردم مرگ ماله همسایه اس !!!!!! بعد که یهو دیدم یُخ بابا ! عزی جون ( جناب عزرائیل رو میگم دیگه ) همچین شوخیش گرفته و گرد تا گرده خونه و فک فامیلمون حوزه عملیاتیش رو وسعت داده ؛ دیگه عادت کردم بهش . دومین مرحوم ؛ مرحوم پدر شوهرم بود . خیلی ناغافلی رفت بنده خدا . سرما خورده بود و تبش پائین نمیومد . عوض تبش هی فشارش میومد پائین و با التماس بالا برو هم نبود . صبح با شوهرم رفت بیمارستان محل کارش که هم دوا درمون بشه هم بره سره کارش بعد از ده روز مرخصی . زنگ که زدم بستریش کرده بودن . صدای عزیز دل هم زیاد حکایتهای خوبی نداشت ولی بد به دلم راه ندادم . عصری ساعت ۵ شوشی اومد خونه گفت ( میومدم رفتم یه سر هم بهش زدم خوب بود دیگه منم اومدم . داداش پیشش بود .) بعد گفت بریم یه چرتی بزنیم . چون از شب قبلش هم هردومون هی بیدار میشدیم و میرفتیم پیششون و من فشارشون رو میگرفتم . ولی همچنان پائین بود . خلاصه گیج و خسته خوابیدیم . ساعت ۷ تلفن زنگ زد و چون حال نداشتیم برداریم رفت رو پیغام گیر . که دیدیم زن برادر شوشیه ! داره با گریه سعی میکنه یه چیزی بگه که یهو هررررری دلم ریخت پائین ............... خدابیامرزتش . درست چند دقیقه بعد از اذان مغرب تموم میکنه . سومی هم که همین خسرو خان بود ...... جالب اینجاست که دیشب خوابش رو هم دیدم ! جل الخالق ..... وسط یه میدون جنگ دست در دست هم ( وای خاک تو گورم ! ) همچین دل داده بودیم و قلوه میگرفتیم که بیا و ببین ...... ولی خیلی حس خوبی بود .. چشم آقامون روشن ! اگه بفهمه ............... خلاصه که خواهرا و برادرا .. این چند وقت که در خدمت نبودیم یا داشتیم نبش قبر میکردیم یا حرص میخوردیم یا فاتحه میفرستادیم یا حرص میخوردیم یا جیغ جیغ میکردیم یا حرص میخوردیم و یااااااااااااااااااااااااا حرص میخوردیم !کمی هم فیلم میدیدم البته . خدا خیر بده بانی این کانال جدیده رو . ام بی سی پرژیا رو میگم . وامونده خیلی باحاله . هرچی فیلم مزخرفی که هی تو ام بی سی ۲ میذاشت میشستم میدیدم و هیچی نمیفهمیدم این میزاره و در کمال تعجب می فهمم ! و صد البته میفهمم که اون دفه اصلا واس خودم یه سناریو جدید اختراع کرده بودم ! بعد واسه اینم حرص میخوردم ! برنامه مون شکر خدا خیلی متنوع است البته . نگران اوقات فراغت من نباشین . قربون همگی قزن حرص خور !
|
||
